سپیـــد نوشـته ها:))
 
قالب وبلاگ
بابا نماد کسانی ست که هنوز در مختصات شهر مدرن هضم نشده اند. هنوز بی توجهی مدنی که ارزش جهان مدرن است، آن ها را نبلعیده. هنوز برایشان مهم است که زن تنهایی در صندلی کنار ما بغل یک آقا نشسته. برایش مهم است که مرد کناری نمیتواند محفظه ی بالای سرش را باز کند و وسایلش را درون آن بگذارد. بابا از آخرین نسل انسان هایی هست شاید که می تواند خیلی ساده و با صمیمیت روستایی واری با هرکسی که کنار دستش باشد، از راننده ی تبریزی اسنپ مسیر فرودگاه، تا راننده ی خوش سر و زبان مسیر ترمینال که تاکید عجیبی داشت که سلام را بگوید درود، تا نفر کنار دستی اش که حالا همان اقایی هست که نمیتوانست در محفظه ی بالای سرش را باز کند، حرف بزند. آدم ها برای او وجود دارند، و او بی توجه به نگاه آن ها به خودش، بی توجه به قضاوتی که راجع به او می کنند، سعی نمیکند نادیده شان بگیرد. من دلم برای آدم هایی از جنس او تنگ شده. من بیزارم از کسانی که در دنیایشان فقط خودشان وجود دارند و بس... و این موجودات را به وفور، در مترو و خیابان و تاکسی میتوانی ببینی. این ها انسان های موعود عصر مدرن هستند. آدمهای وارث ارزش تعفن برانگیز بی توجهی مدنی.
 
پ.ن: وقتی دارم این حرف ها را تایپ میکنم که خودم هم نمی توانم در حد دو کلمه با همان خانم تنهای کنار دستی ام، که لایو های اینستاگرامش را بدون توجه به صدای بلندشان باز می کند، و دم به دقیقه مهماندار را صدا می کند و راجع به تاخیر پرواز غر می زند، و شلوار لی پاره پاره اش من را به فکر ارزش ها و عقیده ی پشت این نماد پوششی فرو برده نمی توانم ارتباط برقرار کنم.
 
#حوالی_دوازده
#فرودگاه_مهرآباد

[ سه شنبه 4 تیر 1398 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ سپیــده ] [ نظرات ]
دوستی ها روی پایه اشتراکات شکل میگیرند. علاقه ی مشترک، نگاه مشترک، اندیشه ی مشترک...
پایدار ترین دوستی ها وقتی ست که دو نفر برای همدیگر«حرکت مشترک» تعریف می کنند. به این جنس از دوستی می گویند رفاقت.
حیات رفاقت وابسته است به میزان حرکت اش.
و در مقابل، مرگ رفاقت وابسته است به عدم حرکت...


پ.ن: به شوق روی تو...

[ شنبه 1 تیر 1398 ] [ 02:07 ق.ظ ] [ سپیــده ] [ نظرات ]

_ولی شما بگو اون یه نفر کیه. برای اثبات خودم می خوام.

_ آخه کاملا مشخصه اون یه نفر کیه. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد دیگه...

_اون یه نفر گاهی پخش شده در تعداد زیادی از آدم ها.

_ولی خودش، همون یکی بسه...




نصف شب هایی که به این مکالمات می گذرند. نصف شب هایی که نمی دانم چطور باید تلفن را تمام کنم و چطور می توانم تلفن را تمام کنم... آنقدر طولش می دهد تا خودش قطع بشود. آخ که من چقدر دلتنگ لحظه به لحظه ی در کنار کلمات تو بودن هستم... حالا این تو ایهام دارد... آن قسمت از «تو» که توی «تو» متبلور است یا خود خودت... شما دو نفر نیستید، یکی هستید. حتی تو هم تو هستی. نمی شود تفکیکتان کرد. نمی توانم.  تو را نمی شود کتمان کرد. می شود نادیده گرفت یا کم توجهی کرد یا دست کمت گرفت، اما نمی شود کتمان کرد.
حالا که برای سومین بار تلفن قطع شده، نمی دانم زنگ بزنم یا نه. به ساعت نگاه می کنم که نزدیک دوازده است. زنگ نمی زنم. باید فکر کنم به "آن" خاص. آن واحد. باید فکر کنم به مخبتین و مقامشان. باید به خیلی چیز ها فکر کنم. باید به واژه واژه ای فکر کنم که هدیه ی تماس های طولانی تو در نیمه شب های گمشده ی زندگی من اند...

[ شنبه 6 بهمن 1397 ] [ 11:50 ب.ظ ] [ سپیــده ] [ نظرات ]

نکته شگفت انگیز در بعضی آدم ها این است که از خودت هم بیشتر می خواهی شان.

شاید حتی سابقه ی مواجهه ت با انها از چند ساعت اندک تجاوز نکند، اما

 جاهای خاصی از زندگی ت یادشان باشی. 
سهم من از این آدم های لحظات خاص،همیشه دلتنگی ست...
#سهم من از تو فقط دلتنگی ست/ باز بر من شکر واجب می شود...

[ یکشنبه 25 شهریور 1397 ] [ 01:43 ق.ظ ] [ سپیــده ] [ نظرات ]

-.بسم الله الرحمن الرحیم...

کاش می شد ضرباهنگ کلید های کیبورد آهسته تر می شد. کاش می شد زندگی را بگذاری روی دور آهسته.بعد بشینی و لحظه به لحظه اش را حس کنی. وقتی که داری چایی دم می کنی، سرت را فرو کنی بین دارچین های بغل دست. آرام یک چوب دارچین را بذاری لای دندان هایت و فکر کنی که کسی این بوی خوب را در دارچین گذاشته؟ اصلا این بوی خوب مال خود دارچین است؟  یا از جای دیگری می آید؟

وقتی که داری از کنار پنجره خاک گرفته رد می شوی، یک لحظه را به دنیای بیرون نگاه کنی. پرنده ها کجا می روند؟ درخت چنار روبریی به کجا نگاه می کند؟ گنجشک ها دارند چه چیزی را فریاد می کشند؟ چرا آدم ها انقدر عجله دارند؟ برای چی اینقدر دور خودشان می چرخند؟ اصلا همه این جاده ها و خیابان ها به کجا می رسد؟ به کجا باید برسد؟ به کجا باید برسیم؟

یا وقتی که آن سیب را گرفتی توی دست هایت، فکر کنی که چرا بوی سیب اینقدر برایت آشناست؟ این لطافت را چه کسی به او بخشیده؟  بعد، بوی سیب چراغی بشود و تو را در میان انبوه خاطراتی که بی تفاوت از کنارشان گذشتی ببرد تا برسد به....

اصلا کاش می شد روزی را بگذاری فقط برای اینکه خاطرات خاک گرفته ات را از آخرین نگاه خدا تا همین کلید قبلی کیبورد را دانه به دانه دربیاوری، خاکش را بگیری، خوب نگاهش کنی و بعد، تصمیم بگیری که می شود این یکی را قاب گرفت یا باید بگذاریش کنار همۀ آن لحظه هایی که بی هدف گذراندیشان؟

بعد، می فهمی که با وجود انبوه خاطراتی که روی هم تلنبارشان کردی، قاب های زیادی داری.

کاش سرعت سرسام آور گذشتن لحظه ها کمتر می شد....


[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ 01:33 ب.ظ ] [ سپیــده ] [ نظرات ]
 

من جز برای تو نمی خواهم خودم را

ای از همه "من"های  من  بهتر "منِ" تو

...

:)

:)
 


[ چهارشنبه 8 دی 1395 ] [ 11:17 ق.ظ ] [ سپیــده ] [ نظرات ]

چای خشک را در قوری میریزم. از گوشه چشم حواسم به قوطی دارچین هست. خیلی وقت است که چای دارچین نخورده ام. بعد از کلی کلنجار بیهوده،آخر سر یک چوب دارچین در قوری چای می اندازم .چای،آرام آرام دم می کشد و من مست عطر دارچین، فنجانم را لبریز از چای میکنم. فنجان بین دست هایم مبحوس است و من، با وجود گرمای چای و عطر دارچین، زمان را از یاد میبرم.برمیگردم به خیلی سال پیش،در ایوان خانه قدیمی مادربزرگ،کنار درخت آلو...
آنوقت ها با همه خاله ها و عروس هایشان و زن دایی ها خانه مادربزرگ جمع می شدیم تا گردو های تازه را بشکنیم و فال گردو درست کنیم. ما بچه ها هم مشغول شیطنت و بازی در حیاط تاریک و مرموز خانه و یا جمع کردن قاصدک های سرگردان توی حیاط می شدیم. هر چند وقت هم من به نمایندگی از همه چند گردو کش میرفتم تا باهم بخوریم و صدای تشر زدن مادر بلند میشد. بقیه مادر ها هم به پشتیبانی از مادر بچه ها را سرزنش میکردند و ما مجبور میشدیم مثل بچه های خوب گوشه ای بنشینیم و کارشان را تماشا کنیم. خوب یادم هست مادربزرگ به ما میخندید و به اشپزخانه میرفت و بعد، با یک سینی چایی دارچین تازه برمیگشت. آنوقت ها من هم که اهل چای نبودم، فقط به عشق چایی دارچین های مادربزرگ برای کمک می آمدم. بعد از چای، خانم ها گردو هارا در ظرف اب و نمک میریختند و کار تمام می شد و همه برمیگشتند خانه شان. توی راه، مادر وقتی میدید که من هنوز دلم پیش گردوهاست، برایم فال میخرید و فقط او میفهمید که من تا یک هفته بعد، از عطر دارچین و طعم گردو های زیر زبانم سرخوشم!...
نگاه غرق شده در فنجان چایم را به ظرف گردوی کوچک گوشه اشپزخانه میدوزم. بساط گردو شکستن هنوز ادامه دارد. فال گردو و چایی دارچین هم هست. اما، من بدون مادر دیگر دست و دلم به کار نمیرود...

چای داچین



[ سه شنبه 3 آذر 1394 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ سپیــده ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

هرچه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری...
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic